.::دیدار خداوند::.
چشمانم را می بیندم .. و قدم های عریانم را .. نوک انگشتانم را بر تن ..
مهربان ابر ها میگذارم ..
ابر ها چرا این همه عرق کرده اند !
شاید خجالت میکشند از آسمان ..
شاید فکر می کنند جای من اینجا نیست ..
از خداوند می ترسند که بگویند یکتا قدم به آسمان گذاشت !!
نمی دانم چرا؟ اما .. این را خوب می دانم .. که ..
جای من همین جاست ..
همین جا کمی نزدیک تر به آسمان ..
در آغوش شیرین و آرام خداوند !!

.::سایه ی من ،فانوس با توست::.
بیا ..
دنبالم بیا ..
تنهام نذار ..نمی خوام بری !
باید با من باشی . قبول .:
من بد کردم، من نا مَردَم، من بی معرفتم !!
اما تو بیا ..
خودتو به من بچسبون ..
پاهای من بذار ببوسن تو رو ..
بذار همراهت بیام .
تنهام نذار ..
فانوس !!
دارم می بینمش ...
بیا با من بیا ..
وقتی تو هستی مطمئنم که راه رو درست رفتم .
سایه ی من قهر نکن ..
قول میدم هیچ وقت پا توی تاریکی نذارم .
همیشه با من باش .
بی تو من نابود میشم !!
.::ظالم من هستم::.
نفس نفس میزد ..
پله های آسمان را یکی ، یکی دویده بود !
ایستاد مقابل خداوند .
نعره زد ..
چرا ؟؟
چرا چنین میکنی با من !!؟
و خداوند آرام گریست !
اشک بوسید گوشه ی نگاه سبز رنگش را !
جاری شد عشق !
اما سکوتش بوی سرخی داشت !
شبیه بوی لاله ها ..
میان سینه اش سوخته بود ..
آرام زیر لب چیزی را فریاد میزد .
مگر من ؟!
مگر من میان سینه ات سیب سرخی را نکاشته ام !
مگر تو ..
و دست بر لب های سوخته ی خداوند نهاد.
آرام گفت .. دل تو از شیشه بود ، من شکستم اش !
چشمانش را بست ،در آغوش مهربان خداوند جاری شد :.
و ...

.::وقتی کابوس نبودنت را میدیدم::.
آن شب وقتی ...
آسمان می نالید :.
وقتی سردیِ داغِ تنهایی میسوزاند استخوانم را !
پرستو می گریست ::
و آسمان پشت ابر های مغرور دلتنگی پنهان میشد !
وقتی می دیدم نگاهش را ..
وقتی می خواندم نامش را ..
وقتی میان دستانِ من تمنای دستان او روئیده بود !
او نبود ... اما بود خیالش :.
او نبود ،اما بود !
و آرزویم این است که ...
این روزا خیلی دلگیر بودن .
تو ببخش منو ، اما درک کن این همه تنهایی رو !!
بگذار داغ ِ سرد دستانم آرام بگیرند ..
سیب سرخ ماله من می مونه !!؟
هیچ حرفی ندارم برای گفتن ..
یه جورایی کلافه هستم .. دارم باز با خودم حرف میزنم .
ساعت ها قدم میزنم ، اما چیزی عوض نمیشه !!
..
همه منو جور دیگه ای شناختن ، چرا همش بدی های منو می بینن؟
چرا وقتی سکوت میکنم .. کسی سراغ فریاد های منو نمیگیره ؟
.:: کودکی ها ::.
به خانه مي رفت،
با كيف
و با كلاهي كه بر هوا بود !!
چيزي دزديدي ؟
- مادرش پرسيد -
دعوا كردي باز؟
- پدرش گفت -
و برادرش كيفش را زير و رو مي كرد
به دنبال آن چيز ...
كه در دل پنهان كرده بود .
تنها مادربزرگش ديد ::
گل سرخي را در دست فشرده كتاب هندسه اش
و خنديده بود .
« حسین پناهی »
تو انقدر به من شادی می بخشی که به گریه می افتم :.
و انقدر زجرم میدهی که به خنده میفتم !
« جبران خلیل جبران »
و ..
همین ..
مردی از جنس ...