تبليغاتX
!! مردي از جنس بلور !!

!! مردي از جنس بلور !!

« وقتی که دلتنگ میشم »

خداحافظ ..

« و اگر اشک ألود نشوی ، یک مرده ای ! »

وایسا ..

چی بود !؟

اونی از گوشه ی چشمم آروم و بی صدا روی صورتم قدم گذاشت !؟

چرا بی صدا ؟ چرا بی دلیل ؟

مگه میشه تو از چشمای یه مرد بباری ؟

مگه تو از خاکستر وجودم چی میدونی که طاقت نیاوردی و فرار کردی ؟

مگه من هنوز زنده ام !؟

مگه تنها شدم که تو از گوشه ی چشمم میای و به ظاهر نا موزونم بوسه میزنی ؟

مگه کسی مهربون تر از تو با من نیست !؟

مگه من ...


اجازه هست این بار واسه همیشه این وبلاگ رو ترک کنم ...

می خوام برم ..

می خوام همه ی دلتنگی هام ماله خودم بشن ،

شایدم کسی باشه تو این دنیا ی کوچولو که بخواد با من و این دلتنگی هام شریک بشه !

همیشه دوستانی هستند که مثل سایه می مونن ..

هیچ وقت ازت جدا نمی شن !!

شما اگه گاهی دلتون تنگ شد و  پیش خدا رفتین ، از منم حرفی به میون بیارید !!

به خدا بگید گاهی خیلی دلم براش تنگ میشه :.

خب دیگه خداحافظ ...

خداحافظ دوستان عزیز ..


حرف هایی هست برای گفتن که اگر گوشی نبود، نمی گوییم .

و حرف هایی هست برای نگفتن، حرف هایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آورند

و سرمایه هر کسی به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد .

 " دکتر علی شریعتی "


کفش هایم کو ؟

چه کسی بود صدا زد ...

کفش


پازل وجودمو ..

تکه های وجودمو ..

می چینم کناره هم ، و باز مثل همیشه یه تیکه از وجودم نیست .

پازل وجودم همیشه ناقصه !!

پازل نقش یه سیب رو داره :.

یه سیب سرخ ...

سیب سرخ


یه جمله ی یادگاری واسم می نویسید ، لطفا" ...؟؟


این پستم خیلی طولانی و خسته کننده است ، اما اگه دوس دارین بخونینش ...

 

ادامه ی مطلب همین پائینه !!


 

و ..

همین ..

مردی از جنس ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 آذر1388ساعت   توسط مردی از جنس ...  | 

از پشت نگاهم بخوان !!

.::دیدار خداوند::.

چشمانم را می بیندم .. و قدم های عریانم را .. نوک انگشتانم را بر تن .. 

مهربان ابر ها میگذارم ..

ابر ها چرا این همه عرق کرده اند !

شاید خجالت میکشند از آسمان ..

شاید فکر می کنند جای من اینجا نیست ..

از خداوند می ترسند که بگویند یکتا قدم به آسمان گذاشت !!

نمی دانم چرا؟  اما .. این را خوب می دانم .. که .. 

جای من همین جاست ..

همین جا کمی نزدیک تر به آسمان ..

در آغوش شیرین و آرام خداوند !!


aSir


.::سایه ی من ،فانوس با توست::.

بیا ..

دنبالم بیا ..

تنهام نذار ..نمی خوام بری !

باید با من باشی . قبول .:

من بد کردم، من نا مَردَم، من بی معرفتم !!

اما تو بیا ..

خودتو به من بچسبون ..

پاهای من بذار ببوسن تو رو ..

بذار همراهت بیام .

تنهام نذار ..

فانوس !!

دارم می بینمش ...

بیا با من بیا ..

وقتی تو هستی مطمئنم که راه رو درست رفتم .

سایه ی من قهر نکن ..

قول میدم هیچ وقت پا توی تاریکی نذارم .

همیشه با من باش .

بی تو من نابود میشم !!


.::ظالم من هستم::.

نفس نفس میزد ..

پله های آسمان را یکی ، یکی دویده بود !

ایستاد مقابل خداوند .

نعره زد ..

چرا ؟؟

چرا چنین میکنی با من !!؟

و خداوند آرام گریست !

اشک بوسید گوشه ی نگاه سبز رنگش را !

جاری شد عشق !

اما سکوتش بوی سرخی داشت !

شبیه بوی لاله ها ..

میان سینه اش سوخته بود ..

آرام زیر لب چیزی را فریاد میزد .

مگر من ؟!

مگر من میان سینه ات سیب سرخی را نکاشته ام !

مگر تو ..

و دست بر لب های سوخته ی خداوند نهاد.

آرام گفت .. دل تو از شیشه بود ، من شکستم اش !

چشمانش را بست ،در آغوش مهربان خداوند جاری شد :.

و ...


heart


.::وقتی کابوس نبودنت را میدیدم::.

آن شب وقتی ...

آسمان می نالید :.

وقتی سردیِ داغِ تنهایی میسوزاند استخوانم را !

پرستو می گریست ::

و آسمان پشت ابر های مغرور دلتنگی پنهان میشد !

وقتی می دیدم نگاهش را ..

وقتی می خواندم نامش را ..

وقتی میان دستانِ من تمنای دستان او روئیده بود !

او نبود ... اما بود خیالش :.

او نبود ،اما بود !

 


و آرزویم این است که ...


این روزا خیلی دلگیر بودن .

تو ببخش منو ، اما درک کن این همه تنهایی رو !!

بگذار داغ ِ سرد دستانم آرام بگیرند ..

سیب سرخ ماله من می مونه !!؟


هیچ حرفی ندارم برای گفتن ..

یه جورایی کلافه هستم .. دارم باز با خودم حرف میزنم .

ساعت ها قدم میزنم ، اما چیزی عوض نمیشه !!

..

همه منو جور دیگه ای شناختن ، چرا همش بدی های منو می بینن؟

چرا وقتی سکوت میکنم .. کسی سراغ فریاد های منو نمیگیره ؟


 .:: کودکی ها ::. 

به خانه مي رفت،

با كيف

و با كلاهي كه بر هوا بود !!

چيزي دزديدي ؟

- مادرش پرسيد -

دعوا كردي باز؟

- پدرش گفت -

و برادرش كيفش را زير و رو مي كرد

به دنبال آن چيز ...

كه در دل پنهان كرده بود .

تنها مادربزرگش ديد ::

گل سرخي را در دست فشرده كتاب هندسه اش

و خنديده بود .

« حسین پناهی »

 


تو انقدر به من شادی می بخشی که به گریه می افتم :.

و انقدر زجرم میدهی که به خنده میفتم !

« جبران خلیل جبران »


 

و ..

همین ..

مردی از جنس ...

+ نوشته شده در  جمعه 1 آبان1388ساعت   توسط مردی از جنس ...  | 

سیب سرخ ::

قسمت اول :::

باد در گوش پنجره ناله می کرد .

او او می کرد ..

می خواند کسی را گنگ !!

در پی بوی گرم تابستان می گشت .

اما پائیز بوسیده بود ، تن سبز درختان را ..

زرد بود رویای او :.


قسمت دوم :::

دستان پسرک می لرزید ..

میان آینه ایستاده بود .

نگاه می کرد ، بر چشمان اسیر خویش میان صورت نا زیبایش ..

میان چشمانش ، مرداب وجودش فریاد می زد !!

بوی ترس از چشمانش همه ی فضای آینه را طعم نا مطلوبی بخشیده بود :.

آرام .. قدم کنار کشید ..

از آینه گریخت ، بر آتش سوزان نگاهش تاریکی ریخت !

پلک هایش را بست ..

می ترسید از خویش .. از همه ی یکتا نام بودنش.:

و می ترسید از آن که مبادا ،

میان مرداب نگاهش ...

نیلوفر نگاه او بمیرد !!


 قسمت سوم :::

او می دانست ، در این سکوت کسی هست که روشنی دستانش ..

آرام بخش همه ی دلهره های او خواهد بود :.

او نمی دانست سیب سرخ تا کدام تابستان داغ ،

به انتظار طراوت سرد دستان پسرک خواهد ماند ؟

اما ... 

اگر سیب از آن او نباشد .

هنوز هم ..

اوست خدای مهربان !!


 سیب ها هم نیم رخ دارند .. مردی از جنس بلور


قسمت چهارم :::

پسرک نشست ،

او نشست :.

دست در تشویش برد .

اما هر چه بود آشنا بود !

از جنس همین رز های صورتی حیاط بود .

سخنانش ، خط منطقش خوانا بود .

همه صورتی بود ..

قدم های پسرک .. سیاه میشد و سفید .

نیمکت می لرزید :.

سایه اش در پناه سایه درختان ایستاده ی خیالش می خزید ..

می بارید نگاه ..

و همین بود لحظه های سرخ .. حضور منو ...

پرنده نگاهم کرد !!

او از نو آغازم کرد ..

و شاخه ی آبی رنگ وجودم فهمید که :

سیب ها، صورتی هستند !!


سیب سرخ .. مردی از جنس بلور


قسمت پنجم :::

در این ثانیه ها هیچ نمی خواند جیر جیرک خیالم ..

جیر جیرک ، جیر جیر نمی کند .

نمی دانم شاید ..

در تبسم دلواپسی های پسرک او هم خاموش شده است .

شاید اندیشه ی رویای او هم فراموش شده است .

جیر جیرک ، غمگین است .

سکوت کن تا او بخواند ..

 

جیر جیر ...


و آرزویم این است که ...


این روزا هر چی نوشتم .. جور در نیومد !!

این نوشته ها رو هم می دونم که زیبا نیستن .. ولی هر چی باشه همه ی حال و هوای پریشونه منو می رسونه !!

می خوام بگم .. خداحافظی نمی کنم  ، ولی کمتر میام نت ..

باید اینجوری دوستان واقعی رو شناخت  ..

پس سراغمو بگیرید .. فراموشم نکنید !!!


ببخش مرا ، ببخش آن همه نگاه را ....


و دوستان ببخشید اگه من این چند وقته ، درست و حسابی سراغتونو نگرفتم !!


"" تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت

                                                                       من همه محو تماشاي نگاهت ""

چرا به این فکر می کنه ؟؟


شاسوسا :

کنار مشتی خاک ، در دور دست خودم ، تنها ، نشسته ام .

نوسان ها خاک شد و خاک ها از میان انگشتانم لغزید و فرو ریخت . شبـیه هیچ شده ای !

چهره ات را به گرمی خاک بسپار . اوج خود را گم کرده ام . می ترسم از لحظه ی بعد،

و از این پنجره که به روی احساسم گشوده شد.

....

" سهراب سپهری "

** خیلی دوس داشتم همه ی این شعر رو بنویسم ..

اینو دوشنبه قبل رفتن چقدر خوندم !! وای ..

ولی یه سوال شاسوسا یعنی چی ؟؟ اینو نمی دونم !!؟


و من خیلی این روز ها سرد شده ام .. تو به گرمی وجودت مرا ببخش و لبخد بزن .. لبخند تو آتشین است !!

لبخندت نقش خورشید دارد :.


 

و ..

همین ..

مردی از جنس ...

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 مهر1388ساعت   توسط مردی از جنس ...  |