تبليغاتX
!! مردي از جنس بلور !!

!! مردي از جنس بلور !!

« وقتی که دلتنگ میشم »

 

 

از پشت نگاهم بخوان !!

.::دیدار خداوند::.

چشمانم را می بیندم .. و قدم های عریانم را .. نوک انگشتانم را بر تن .. 

مهربان ابر ها میگذارم ..

ابر ها چرا این همه عرق کرده اند !

شاید خجالت میکشند از آسمان ..

شاید فکر می کنند جای من اینجا نیست ..

از خداوند می ترسند که بگویند یکتا قدم به آسمان گذاشت !!

نمی دانم چرا؟  اما .. این را خوب می دانم .. که .. 

جای من همین جاست ..

همین جا کمی نزدیک تر به آسمان ..

در آغوش شیرین و آرام خداوند !!


aSir


.::سایه ی من ،فانوس با توست::.

بیا ..

دنبالم بیا ..

تنهام نذار ..نمی خوام بری !

باید با من باشی . قبول .:

من بد کردم، من نا مَردَم، من بی معرفتم !!

اما تو بیا ..

خودتو به من بچسبون ..

پاهای من بذار ببوسن تو رو ..

بذار همراهت بیام .

تنهام نذار ..

فانوس !!

دارم می بینمش ...

بیا با من بیا ..

وقتی تو هستی مطمئنم که راه رو درست رفتم .

سایه ی من قهر نکن ..

قول میدم هیچ وقت پا توی تاریکی نذارم .

همیشه با من باش .

بی تو من نابود میشم !!


.::ظالم من هستم::.

نفس نفس میزد ..

پله های آسمان را یکی ، یکی دویده بود !

ایستاد مقابل خداوند .

نعره زد ..

چرا ؟؟

چرا چنین میکنی با من !!؟

و خداوند آرام گریست !

اشک بوسید گوشه ی نگاه سبز رنگش را !

جاری شد عشق !

اما سکوتش بوی سرخی داشت !

شبیه بوی لاله ها ..

میان سینه اش سوخته بود ..

آرام زیر لب چیزی را فریاد میزد .

مگر من ؟!

مگر من میان سینه ات سیب سرخی را نکاشته ام !

مگر تو ..

و دست بر لب های سوخته ی خداوند نهاد.

آرام گفت .. دل تو از شیشه بود ، من شکستم اش !

چشمانش را بست ،در آغوش مهربان خداوند جاری شد :.

و ...


heart


.::وقتی کابوس نبودنت را میدیدم::.

آن شب وقتی ...

آسمان می نالید :.

وقتی سردیِ داغِ تنهایی میسوزاند استخوانم را !

پرستو می گریست ::

و آسمان پشت ابر های مغرور دلتنگی پنهان میشد !

وقتی می دیدم نگاهش را ..

وقتی می خواندم نامش را ..

وقتی میان دستانِ من تمنای دستان او روئیده بود !

او نبود ... اما بود خیالش :.

او نبود ،اما بود !

 


و آرزویم این است که ...


این روزا خیلی دلگیر بودن .

تو ببخش منو ، اما درک کن این همه تنهایی رو !!

بگذار داغ ِ سرد دستانم آرام بگیرند ..

سیب سرخ ماله من می مونه !!؟


هیچ حرفی ندارم برای گفتن ..

یه جورایی کلافه هستم .. دارم باز با خودم حرف میزنم .

ساعت ها قدم میزنم ، اما چیزی عوض نمیشه !!

..

همه منو جور دیگه ای شناختن ، چرا همش بدی های منو می بینن؟

چرا وقتی سکوت میکنم .. کسی سراغ فریاد های منو نمیگیره ؟


 .:: کودکی ها ::. 

به خانه مي رفت،

با كيف

و با كلاهي كه بر هوا بود !!

چيزي دزديدي ؟

- مادرش پرسيد -

دعوا كردي باز؟

- پدرش گفت -

و برادرش كيفش را زير و رو مي كرد

به دنبال آن چيز ...

كه در دل پنهان كرده بود .

تنها مادربزرگش ديد ::

گل سرخي را در دست فشرده كتاب هندسه اش

و خنديده بود .

« حسین پناهی »

 


تو انقدر به من شادی می بخشی که به گریه می افتم :.

و انقدر زجرم میدهی که به خنده میفتم !

« جبران خلیل جبران »


 

و ..

همین ..

مردی از جنس ...


جمعه یکم آبان 1388 |

 

سیب سرخ ::

قسمت اول :::

باد در گوش پنجره ناله می کرد .

او او می کرد ..

می خواند کسی را گنگ !!

در پی بوی گرم تابستان می گشت .

اما پائیز بوسیده بود ، تن سبز درختان را ..

زرد بود رویای او :.


قسمت دوم :::

دستان پسرک می لرزید ..

میان آینه ایستاده بود .

نگاه می کرد ، بر چشمان اسیر خویش میان صورت نا زیبایش ..

میان چشمانش ، مرداب وجودش فریاد می زد !!

بوی ترس از چشمانش همه ی فضای آینه را طعم نا مطلوبی بخشیده بود :.

آرام .. قدم کنار کشید ..

از آینه گریخت ، بر آتش سوزان نگاهش تاریکی ریخت !

پلک هایش را بست ..

می ترسید از خویش .. از همه ی یکتا نام بودنش.:

و می ترسید از آن که مبادا ،

میان مرداب نگاهش ...

نیلوفر نگاه او بمیرد !!


 قسمت سوم :::

او می دانست ، در این سکوت کسی هست که روشنی دستانش ..

آرام بخش همه ی دلهره های او خواهد بود :.

او نمی دانست سیب سرخ تا کدام تابستان داغ ،

به انتظار طراوت سرد دستان پسرک خواهد ماند ؟

اما ... 

اگر سیب از آن او نباشد .

هنوز هم ..

اوست خدای مهربان !!


 سیب ها هم نیم رخ دارند .. مردی از جنس بلور


قسمت چهارم :::

پسرک نشست ،

او نشست :.

دست در تشویش برد .

اما هر چه بود آشنا بود !

از جنس همین رز های صورتی حیاط بود .

سخنانش ، خط منطقش خوانا بود .

همه صورتی بود ..

قدم های پسرک .. سیاه میشد و سفید .

نیمکت می لرزید :.

سایه اش در پناه سایه درختان ایستاده ی خیالش می خزید ..

می بارید نگاه ..

و همین بود لحظه های سرخ .. حضور منو ...

پرنده نگاهم کرد !!

او از نو آغازم کرد ..

و شاخه ی آبی رنگ وجودم فهمید که :

سیب ها، صورتی هستند !!


سیب سرخ .. مردی از جنس بلور


قسمت پنجم :::

در این ثانیه ها هیچ نمی خواند جیر جیرک خیالم ..

جیر جیرک ، جیر جیر نمی کند .

نمی دانم شاید ..

در تبسم دلواپسی های پسرک او هم خاموش شده است .

شاید اندیشه ی رویای او هم فراموش شده است .

جیر جیرک ، غمگین است .

سکوت کن تا او بخواند ..

 

جیر جیر ...


و آرزویم این است که ...


این روزا هر چی نوشتم .. جور در نیومد !!

این نوشته ها رو هم می دونم که زیبا نیستن .. ولی هر چی باشه همه ی حال و هوای پریشونه منو می رسونه !!

می خوام بگم .. خداحافظی نمی کنم  ، ولی کمتر میام نت ..

باید اینجوری دوستان واقعی رو شناخت  ..

پس سراغمو بگیرید .. فراموشم نکنید !!!


ببخش مرا ، ببخش آن همه نگاه را ....


و دوستان ببخشید اگه من این چند وقته ، درست و حسابی سراغتونو نگرفتم !!


"" تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت

                                                                       من همه محو تماشاي نگاهت ""

چرا به این فکر می کنه ؟؟


شاسوسا :

کنار مشتی خاک ، در دور دست خودم ، تنها ، نشسته ام .

نوسان ها خاک شد و خاک ها از میان انگشتانم لغزید و فرو ریخت . شبـیه هیچ شده ای !

چهره ات را به گرمی خاک بسپار . اوج خود را گم کرده ام . می ترسم از لحظه ی بعد،

و از این پنجره که به روی احساسم گشوده شد.

....

" سهراب سپهری "

** خیلی دوس داشتم همه ی این شعر رو بنویسم ..

اینو دوشنبه قبل رفتن چقدر خوندم !! وای ..

ولی یه سوال شاسوسا یعنی چی ؟؟ اینو نمی دونم !!؟


و من خیلی این روز ها سرد شده ام .. تو به گرمی وجودت مرا ببخش و لبخد بزن .. لبخند تو آتشین است !!

لبخندت نقش خورشید دارد :.


 

و ..

همین ..

مردی از جنس ...


دوشنبه ششم مهر 1388 |

 

حکم دل :.

من بودم و او ...

پیرمرد هم بود !!

تماشایمان می کرد .

ما قمار می کردیم ..

حکم دل بود !

پیرمرد می خندید ..

و با هر خنده اش ،

قطره قطره ی خوشی هایم را می بلعید !!

و من مست بودم :.

او آسه دل بر زمین گذاشت ..

و من امپراطور قلبم را باختم ...

از لبخند پیرمرد وحشت بر خیالم می بارید ..

ترس ، خشت های وجودم را می خارید ..

و ..

من پیک منطقم را می باختم !

و با دستانه خالی از دل بر این قمار می تاختم ..

پیر مرد می خندید ...

از آن ...بازی تاکنون !!

سطل عطش ِ خیالم اشباع میشود از یک دلهره !

و از گوشه ی چشمانم می گریزد شبنم گرم نگاه ..

در گلویم فریاد میزند یک بغض غریب ..

..

و این روز ها چقدر من دلتنگم ..

چقدر دلتنگم ...


 قمار و مردی از جنس بلور

 


دیشب ..

پر و بال سفید خیالم را گشودم !

و تا اوج بیکران ها پر زدم :.

رفتن به شهری زیبا که در آنجا :

شب ، سبز رنگ بود .

برگ گلها صورتی ،

و آب ، رنگش آبی بود !!

پیر مردان آنجا حاکم بودند ..

و پیر زنان گلدوزی میکردند دامن شب را .:

و زنان زیبا رو ، عاشقانه ها می گفتند بر مردان اخمو و تلخ .

در آنجا می شد :

به  هجوم نفسی شمع ها را روشن کرد !!

و با چشمان بسته خورشید را دید ::

آنجا خورشید طعم خنکی داشت .

اما !؟

پسرک بر بلندای نردبان افسوس نشسته بود :.

و دستانش زانو زده بودند بر زیر ِ چانه اش .

و او منتظر بود و انتظار می کشید !!

انتظار سیب سرخ را ...


مردی از جنس بلور ! 001


و اینها فقط نوشته هایی بودن از احوالات ... من !!


شما با پیر مرد خودتوون چه طوری رفتار میکنید؟؟


و این ظلم است که؛ عطر گل ِ ... را زیر قدم هایت له کنی !


گاهی وقتا خیلی ظالم میشم ! اینو نمی دونم چرا ؟ و اینکه علتش چیه ؟


و آرزویم این است که ...


اگه دوس دارین برین آهنگ گوش کین !!

خودم آپلودشون کردم !!

آهنگ


**

من چیزی ندارم واسه نوشتن !!

اگه کسی نوشته ای داره .. اگه می خواد به من هدیه بده ::

چوون هر چی می نویسم .. میشه سیب :.

**

 


و ..

همین ..

مردی از جنس ...

 


دوشنبه شانزدهم شهریور 1388 |

 

گلدان :.

گلدان ..

میان پنجره و شیشه ی نگاهم اسیر بود ..

خالی بود ..

صبح وقتی خورشید ترک خورد ..

سیل گرمایش بر صورت پنجره بارید :.

وقتی لحظه ها بوی شبنم گرفتند !

وقتی سایه تاریک شب مُرد ..

تو .. شکفتی !!

بوی طراوت برگ ،

بوی تبسم گلبرگ ،

از رویش روشن تو در میان گلدان تاریک وجودم ..تابید !!

مرا مستم کرد .:

تو بوی یاس می دادی ،

و طعم شیرینت ..

شکر بر زخم های کهنه ی خیالم می پاشید !!

و بدی های وجودم را می خراشید .:

مرا ، از نو رویاندی ..

جوانه زدم ..

شاید گاهی پژمرده شدم و تو شبنم محبتت را بر دامنم ریختی ..

و امروز من سبزی ساقه ی صورتی خیالم را از تو دارم !

شاید هنوز هم تلخ باشد میوه ی قلم ِ من ..

اما تو شیرینش بخوان !!

و ..

تو بوی امید ، تو عطر خورشید ،

تو گل یاسی ...

 

 


 

گلدان .. پنجره .. مردی از جنس بلور 


این واسه ویتامینم بود !!

امیدوارم به پسندی !؟


این روز ها ..

دلم دلتنگ است !

شاید دلتنگ یه سیب سرخ :.


و .. تو از چه چیزی دلتنگی .. این رسم این دنیاست !

این دنیا اجباریست ...

منو ببخش اگه تلخ بودم :.


و تو از نو شروع کن ، زندگی هنوز هم ادامه دارد !

تو بهترین هستی ..


و به شما و خانواده ی محترمتون تسلیت میگم !

غم سنگینیه :.


نماز و روزه هاتوون قبول باشه !

منو هم دعا کنید ...


و خبری از تو در دامن تنهایی های من نیست !

تو نیستی ، تا ببینی ... این بغض چه می سوزاند گلویم را ؟!


حتما" چاپش کنیا !! می خوام ببرم ، واسش نشوون بدم !!

بگم .. ازم امضا نمی خوای ...؟؟


:: یه نیگا به نظر خواهی بندازید .. دارید منو پایین می کشید ~

یعنی دیگه وبلاگمو جمش کنم، برم !؟


و آرزویم این است که ...


اگه دوس دارین به این آهنگ گوش بدین!!؟

خیلی دوسش دارم :.

آهنگ ..


 

و ..

همین ..

مردی از جنس ...

 


پنجشنبه پنجم شهریور 1388 |

 

باران ...

می بارید ..

باز دل آسمان گرفته بود .

سقف خیال آسمان چکه می کرد .

منو .... در کنار هم :.

زیر چتر صورتی رنگ، آن شب سیاه بودیم .. با هم ، بی غم .

قطره های باران می وزیدند ..

و منو ... آنها را زیر قدم هایمان له می کردیم !!

قطره اشک های آسمان .. آویزان می شدند از چتر صورتی ما ..

می خواستند حضور منو ... را در کنار هم تماشا کنند !

حسودی می کردند .:

نمی دانم چرا نمی دیدم چهره ی ... را !؟

... او بودی .. او ... نبودی !؟

اما حس خوبی بود .

بودنت چه شیرین است ..

لحظه ای دلخوشی های من سر رسید ،

ایستادم .

پایان یافت حضورت ::

دیگر نبارید باران ..

چتری نبود بر پیکرم تا خیس نشوم ..

از هجوم این تنهایی :.

و .. باز این یک رویای تلخ بود !!


 چتر .. مردی از جنس بلور


و این یک نوشته بود ؟!!


یه کاری کن که می تونی،

یه خونه شو تو ویرونی ..

از این بیشتر ...


و باران یعنی ...؟؟


یک ستاره کوچک .. در مقابل چشمانش در آن شب تاریک خودنمایی می کرد !!

و او بی شمار ستاره ی کوچک شب را تماشا کرد .:

بی خبر از آنکه .. بداند ستاره ، خجالتی است !


و آرزویم این است که ...


میان دو دستِ من تمنای دستان ... روئیده است :.


به جای سه نقطه چی میشه گذاشت ؟

من یه اسم انتخاب میکنم ..

شما هر چی دوس دارید !!


« ماهی تشنه است ... »

 و ..

همین ..

مردی از جنس ...


دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388 |

 

آرزویم این است ...

نمی تونم بنویسم ..

...

نگاهم را بو کن !!

صدایم را در آغوشت بگیر ..

نفس هایم را لمس کن :.

و دستانم را تماشا کن که خالیست از سیبِ سرخِ همسایه .

از آن روز ..

گلویم خیس می شود از حضور یک بغض !

نگاهم می خشکد از رقص یک قطره اشک ...

و دستانم خالی می شود از سیب سرخ همسایه .:

از این دیوار ها بیزارم ..

از این دریا ها بیزارم ...

از این ساعت که آویخته ام بر تن زندان تاریک اتاقم ...

بیزارم !

تیک تاک .. تیک تاک !! چرا چنین می گذرد زمان ؟؟

من تازه رسیده ام .. تازه چیده اند مرا از آن درختِ سیبِ سرخِ همسایه ...

..

یک سبد ستاره دارم ..

می فروشم ..

تو خریداری؟

همه این ستاره ها می فروشم !!!

چرا چنین نگاه می کنی ؟؟

این ستاره ی کوچک را نمی فروشم .

ماله خودم است :.

برای او نگه داشته ام ..

برای او ..

و آرزویم این است که .....

 


اینم گنگ بود و نا مفهوم ..

ولی خوب چه میشه کرد .. گفتم که نمی تونم بنویسم !!

..

گاهی یعضی چیزا سر جای خودشوون نیستن ..

گاهی سایه ی آدم ازش جدا میشه .. گاهی خیالت از دستت در میره !!

گاهی ...

اورَییم .. یه رین دَه دَییر ... هاردا قالیب دِه !؟؟


مردی از جنس بلور .. آرزویم ...


راستی ..

دلم برای خودم خیلی تنگ شده !!


آدمی ،

با خورشید و آسمانش قهر نمی کند !

و من هستم ::

تا نمی خواد !!


با دلم که نگا می کنم .. میگم همش دروغه ..

با عقلم که نگا می کنم .. کمی می ترسم !!

ولی بیخال ..


 صدایم را شنیدی .. ببخش که زیبا نبود !!

دومین آهنگ صدای خودمه ! جهت اطلاع دوستانی که با خصوصی ها ...


 داشت یادم می رفت : عیدتون مبارک باشه .

** من باز مثل هر سال رفتم .. عرق ریختم .. سخن های تلخ و حبله گرانه آنها را شنیدم !!

ولی تو .. **


 

و ..

همین ...

مردی از جنس ...


پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388 |

 

شکلات تلخ !!

سنگ را برداشت !

زد ...

و شیشه ی وجودم را شکست !!

و تکه های وجودم را با خود برد :.

من میان دریایی از گل های یاس غرق شده ام ..

خفته ام هنوز ..

تکرار می شوم .:

لبخند میزنم در این رویا !!

...

 


همین !


و این فقط یک نوشته بود !!

همین ...

و خیلی گنگ و مبهم بود .. شاید ، و هیچ راهی برای رفع ابهام وجود ندارد!!


و می شود بر روی دیوار کوتاه هم یادگاری نوشت !!


و خوشحالم از اینکه بالاخره به محبوب زیبای خودت رسیدی !!


و آرزویم این است که ...


 * .. سلام ِ میان وبلاگی ..

می خواستم  بگم .. از دوستان ، دوستانی که مایل به تبادل لینک هستند .. لطفا" بهم اطلاع بدن  !!

آخه .. من واقعا" شرمنده میشم .. دوستانی به من سر میزنند و من متاسفانه .. گاهی فراموشم میشه !!

لطفا" بگید .. تا به لیست دوستان ، آدرس وبلاگتون اضافه بشه !! *


 

و ..

همین ..

مردی از جنس ...


دوشنبه بیست و نهم تیر 1388 |

 

پرنده ی عقربه ی خیالم :.

میان ثانیه ها ایستاده بودم !

سوار بر موج تنهایی و سکوت ..

پرنده ای آمد و بر عقربه خیالم نشست !!

ساعت به وقت آقا نجف بود ...

پرنده را ندیدم .

اما او آنجا بود !!

آواز منطق سر میداد .:

میان شاخه های خیالم نشسته بود ..

و من نمی دیدمش :.

صدایش را نمی شنیدم !!

اما می دانستم او را ...

او آواز منطق سر میداد و از محبت سخن می گفت ،

می گفت : تنها نبودم .. سر گشته نبودم !

می گفت : خواستم .. رگبار محبت را بر سر دیوار آدمی ببارم !!

می گفت : ...

و من ،

می خواستم او را ببینم ..

اما یادم آمد که ، پیر مردی میگفت :

اگر پرنده ها را تماشا کنی ، دیگر سراغت نمی آیند !

از تو بیزار می شوند !!

خواستم صدایش را بشنوم ..

اما یادم آمد باز آن پیر مرد را که می گفت :

صدای پرنده مال من و تو نیست ..

پرنده ، خود پرستویی دارد !!!

...

خواستم لمس اش کنم اما :

باز پیرمرد را به خاطر آوردم که می گفت :

اگر پرنده را لمس کنی ، غمگین میشود !!

...

پس من چه کنم !؟

::

پرنده روزی باز بر عقربه ی خیالم نشست .:

و باز گفت ..

اینبار از من می گفت !!

چرا تو ..

چرا ؟

و من گریستم !

اما روزی رسید و پرنده سراغم نیامد !

پر و بالم زرد شد !!

و همچو برگ درختان چنار ..

به هنگام پاییز، سوار بر موج دلتنگی بر خاک نشست :.

پرسیدمش او را چرا نمی آیی؟

پاسخ را به آهی .. سوزان داد !

گفتمش چرا چنین است ؟

گفت .. مرا به سنگی که تیر و کمان کودکی اسیر بود .

خواستند مال خود کنند !!

و پرنده گفت ...

::

پرنده را ندیدمش .. اما پرنده زیباست!

پرنده با منطق ..

پرنده آگاه ..

پرنده مغرور است !!

پرنده .. تا اوج رگبار خیالم با من پر می زند!!

پرنده مهربان است ..

پرنده ، پرنده است !!!


 

پرنده ی عقربه ی خیال مرد بلوری!!


.. شما نظرتوون چیه ؟

شما دوستی مثه پرنده دارین ؟

.. شما با دوستانتوون چه طوری رفتار میکنین؟؟

.. دوست واقعی کیه ؟؟

...


اونجا که هستی منو فراموش نکن !

.. سوغاتی برای من هموون لبخندیه که گفتم  ..

کافیه ، نه !!


و .. امیدوارم که مورد قبولت باشه!!

ببخش اگر بهتر از این در توانم نبود !!


و .. تو !!

ویتامین های جهان به پات نمی رسن !!


و من خیلی دلگیر از این که ... مرا همه اشتباهی میشناسند و مرا ... !!

و دیشب خواستم سکوت کنم !! ولی مرا باز ....


می شود باز هم لبخند زد !! می شود ترانه ی خوبی سر داد ..

من ، تو ، او ، همه باید لبخند را به آیینه ی خیالمان هدیه کنیم !!


و ..

همین ..

مردی از جنس ...

 


دوشنبه بیست و دوم تیر 1388 |

 

حوض ماهی !!

خداوندا ٬

این سطل کوچک را پر از دریاها کن ٫

و  مرا ، گِل وجودم را خراب کن .

دوباره بساز !

این بار گونه ای دیگر بساز ..

بگو آب فراوان آورند، خشت وجود من زیاد آب می برد!!

نا مرغوب است خاک من :.

خداوندا ، این بار بگو گِل وجودم را دوباره بسازند .

بگو خوب لگد مالم کنند !!

آن تکه سنگ سیاه چیست میان سینه ام ؟

بگو بیرونش آورند ، بشویندش !!

فرشته ها ناله می کنند ، پاک نمی شود .:

خداوندا دستور ده .. دلی دیگر برایم بسازند!!

از جنس شیشه باشد ..

دلی بسازند و میانِ حیاطش حوضی بسازند...

میان حوض ِ دلم را آبی رنگ کنند .. رنگ آسمانش کنند.:

می خواهم ماهی قرمزی بخرم و میان حوض بیاندازمش و او برقصد و من تماشایش کنم !!

بگو اینبار دیوار های دلم را بلند تر بسازند ...

تا دلم دیگر اینگونه ، از هجوم تنفر ها و محبت ها ویران نشود .:

خدواندا .. این بار مرا از نو بساز .. نامی دیگر بر من گذار ..

خداوندا .. بگو به تابلوی صورتم دست نزنند ..

همین هم خوب است .. تو برایم ساختی !!

بگو ..

این بار فرشتگانت .. در سینه ام گل سرخی بکارند :.

و با شبنم ِ ... سیرابش کنند !!

بگو خداوندا .. دفتر سیاه و خط خطی .. کردارم را پاره کنند...

دفتر تازه ای فراهم آورند .. بگو بر ابتدای آن بنویسند :

 

:: کنار نزنید آن دیوار پنجره ها را می ترسم !!

من از روشنی این تنهایی می رنجم :.

من در این تاریکی روشنم ..  ::

 

خداوندا فراموشم شد بگویم ..

خوشحالم از اینکه ، رز صورتی حیاط هنوز زنده است ::.


مردی از جنس ... ماهی ها

 


خدایا یه دوست که من اصلا" ندیدمش و اصلا" نمی شناسم !!

چند روزی هست که پدرش .. اومده پیش تو ..

مراقبش باش .. که غصه نخوره !!


خدایا .. یه دوست از دستم دلخوره ... من دارم دنبالش میگردم ..

و هنوز هم شرمنده ام !!

بگو منو ببخشه !!

خدایا .. یعنی واقعا" خبری ازش نداری ..؟!

من دوس ندارم کسی ...


برات دعا می کنم ...

پس واسه من کی .... ؟!


:: یه سلام ::

سلام .. روزتوون مبارک بابایی ها و آق پسرا ..

این روز پر از لبخنده ، مگه نه !!

و روز تو هم مبارک .. یه کمی بخند خوب .. دلمان میگیرد اگر ...


 

و ..

همین ..

مردی از جنس ...


سه شنبه نهم تیر 1388 |

 

کـلـیـد ::.

دنبالش می گردم .

کلید ...

اتاقم را گم کرده ام !

نه!!

همه جا را گشتم .:

میان گلدان ها را ...

فرش لاجوردیه آسمان را کنار زدم ، آنجا نبود !!

کجاست ؟

پسرک : گشتم نبود ، نگرد نیست .:

زیر سایه ی تنهایی را گشتم ..

میان لحظه ها !!

میان فاصله ها ...

میان گذشته را گشتم .. نبود !

نه !!

اتاقم کجاست ؟

آیا پس ثانیه هاست؟؟

دست های نا امیدم را بر دستگیره ی در نهادم ، در باز شد .

اتاقم اینجاست ...

کلید اینجاست .

اتاقم اینجا٫ در تنهایی تاریکی نشسته!!

پرده ی اتاقم می گرید.

کتاب هایم آواز تنبلی مرا می خوانند.:

ولی ...

دنبال چه می گشتم ؟

اتاقم که اینجاست..

من کجایم ؟

کلید ...

اتاقم را گم کرده ام :.


 

Key... Bolour man


کجا دارم میرم ؟

نمی دونم ! ولی ..

این چند روزه فکرم مشغول این جور چیزاست ..

از این دنیا چی می خوام ؟ دنبال کی دارم می گردم ؟

چرا اینطوری شدم ؟

چرا آدم ها حوصله ی هم دیگه رو ندارن ..

از زندگی چه لذتی تا امروز بردم ؟

چرا یکی خودکشی میکنه ؟ چرا نا امید شدم ؟

چرا می خوام از خودم فرار کنم ؟

چرا نمی تونم به کسی اعتماد کنم ؟

چرا دیگران به من اعتماد کافی ندارن؟

و ..

چرا و چرا ؟؟


یه نوشته از دکتر شریعتی :

"وقتی خواستم زندگی کنم، راهم را بستند.

وقتی خواستم ستایش کنم، گفتند: خرافات است.

وقتی خواستم عاشق شوم گفتند: دروغ است.

وقتی خواستم گریستن، گفتند: دروغ است.

وقتی خواستم خندیدن، گفتند: دیوانه است.

دنیا را نگه دارید، میخواهم پیاده شوم " 


این هم برای یک دوست:

چه دعايى كنمت ؟

خنده ات از ته دل ,

گريه ات از سر شوق :.


این قسمت ویژه ی شب آرزو هاست :.

شما دوستان عزیز .. امشب همه ی آرزو هاتون رو بنویسید و با یه لبخند واسه خدا بفرستید!!

و آرزو می کنم ::

که گل لبخند رو لب های همه ی دوستان عزیزم جوونه بزنه !!

...که همه و همه ٫ شاد باشن و خرم !!

...که همه پیش عزیزانشوون سربلند باشن !!

...که همه ی پدر و مادر ها سایه مهر و محبتشوون رو سره بچه هاشوون باشه !!

...که همه ی داداشی ها و آبجی ها کنار هم باشن و سلامت !!

...که دوست عزیزم حالش هرچه زود تر خوب بشه !!

...که اون عزیزی که می گفتن تو بیمارستانه و تنهاست و دنبال ... ٫ حالش خوب بشه !!

...که دوست عزیزی که از من دلگیره .. منو ببخشه !!

...که همه ی دوستان و دشمنانم به آرزوهاشوون برسن !!

خدایا آرزوهامو بر آوده کن :.

 


 و ...

همین ..

مردی از جنس ...


سه شنبه نوزدهم خرداد 1388 |

 

صفحه ی 13 ::

زاغ سیاه ناله کرد ..

سایه ام را دیدم که داشت می خندید !

و من در افسوس این تنهایی در گیر بودم .

تکه نفسی از سینه ام لیز خورد .:

و باز نگشت ..!

پرنده ی سرد سکوت مرا با خود به بیکران ها برد ...

آنجا تنهایی مرا بی شمار تکرار می کرد ::

و من در خود تو را میدیدم ..

چون انار سرخی تو را می چیدم !!

تو ...

من می رقصیدم :.

در تنهایی ، در این رهایی ..

زاغ سیاه پر زد ::

صدای ناله اش مرا غمگین کرد .

و من گریستم .. نا خواسته !!

کبوتری بر بام وجودم نشست .:.

و من با تو خندیدم !!

و  از تو به زیبایی رسیدم ..

به حس خیس لمس زندگی !!

ولی باز زاغ ناله کرد ..

و باز تو را در خواب می چشیدم .

و این رویا نیز پرپر شد .:


 

زاغ سیاه تنهایی مرد بلوری


خیلی دلم از این ... گرفته !!

دارم باز به یه حس نا خوش آیند می رسم .:

یه حس که ...


و من اینجا در خویش غرق شده ام ..

و کسی مرا نمی بیند ..

            حتی ...                

 


برای یه دوست :

ای کاش من جای تو بودم !!

و این لحظه ها رو از تو می دزدیدم ..

تا تو را چنین ویران نشنوم  ::.


این هم یه جمله ی حکیمانه :

زندگی تراژدی است ،

برای آن ‌کسی‌ که احساس می‌کند و کمدی است برای آنکه می‌اندیشد.

«ژان دلابرویر»



حالا من منتظر می مونم ..

تا شما ها بنویسید .. چطور فکر می کنین ؟

زندگی رو شما چطوری می بینین ؟ و آیا به شوم بودن عدد ۱۳ اعتقاد دارین ؟

"به علت اینکه نیستم نظرات دوباره تاییدی شدن .."

"" تا یعد ۱۲ تیر نیستم ... از همه عذر می خوام .. اگه نمی تونم بهتون سر بزنم ""

 

و ..

همین ..

مردی از جنس ...

 


چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388 |

 

یخ حوض آسمان :.

شب ،

یخ حوض آسمان شکست ..

ستاره ی کوچکی در پهنای بیکران نگاهم جاری شد ..

من طعم شیرینش را می بوسیدم با نگاهم !!

به ناگاه باز خیال تلخ بر کنج دلم نشست ...

خیال روشنی تاریکی بر جانم خاری شد ،

جان سوز ..

دیشب بود فکر کنم یخ حوض آسمان شکست ...

و باز هنوز یک فراموشی ..

دوباره نیاز به خاموشی ،

در جانم خندید !!

دیشب نبود ..

چند سال بود که یخ حوض آسمان شکسته بود ..

 


گفتم از ستاره ها .. من عاشق ستاره هام ..

وقتی بهشون نگاه می کنم ..

یه باره ته دلم خالی میشه ..

انگار خدا رو اون بالا میبینم که ..

از دستم عصبانیه ..

ولی این احساس به نظره من خوبه !!

بهتره گاهی وقت ها از خدا بترسیم ..

خصوصا" خودم ..

.. دیگه نمی تونم بیشتر بنویسم ..

اون موقع شما دوستان باز گیر میدین که چرا اینطوری نوشتی !؟

 


« چرا ای دل با من چنین می کنی ؟! »

..


راستی .. یه چیزی داشت یادم میرفت .. تولد فاطی خانوومه ..

بهشوون و خونواده ی سبزشون تبریک می گم ..


و این هم برای یه دوست :

لذت داشتن یه دوست خوب توی یه دنیای بد ، مثل خوردن یه فنجون قهوه ی گرم زیر برفه ،

درسته که هوا رو گرم نمی کنه ، ولی آدمو دلگرم میکنه ..

تو بهترین دوست منی !!


... یه سلام کوچولو :

تولد یکی از دوستانمه .. از همین جا بهش تبریک می گم .. 


... عکس یکتا جونمو یه بار دیگه گذاشتم ..

 

و  ..

همین ..

مردی از جنس ...

 


ادامه مطلب

سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388 |

 

اردیبهشت !!

صدای گریه می اومد ..

همه جا پر شده بود از صدای خنده !

همه شاد بودن و من می گریستم ..

ماه رمضان .:.

شفا ؟؟

آره نمی دونم چند شنبه بود ..

ولی ظهر بود :.

شاید هم وقت اذان ...

آخه نمی خواستم .. بیام به اینجا ::

شاید دلم از همون اول کار گرفته بود ...

می گن بابام خوشحال بود !!

شاید دروغ می گن .:

بابابزرگم هم می گن خوشحالی میکرده به روش خودش !!

اما من خوشحال نبودم :.

نمی دونم چرا ؟

گریه می کردم .:


روز تولدم نزدیکه ..شاید هم گذشته باشه ..

اصلا" مهم نیست .

چند شنبه بودنش .

من سومی بودم سومین پسر خونواده ..

مامانم میگه سره ظهر تو بیمارستان شفا به دنیا اومدی ..

شفا .. می گم چرا همه بهم میگن خدا شفات بده !!

امروز نمی دونم چه طوری دارم می نویسم ..

انگاری من خودم نمی نویسم ...

حوصله ندارم ::

یادم میاد وقتی کوچیک بودم با داداشم امیر ، خودمون دوتایی ..

کیک تولدمونو می پختیم ..

چه حالی میداد !!

ولی امسال ... تولد امیر یادمون رفته بود ..

امیر اهل فروردینه ..!!

امیر عزیز مامانی و جوون بابایی ..

منم دوسش دارم .

نمی دونم شاید من هم فراموش بشم ..

شاید !!؟؟

مهم اینکه اصلا" نباید به این دنیا می اومدم ..

گاهی وقت ها فکر می کنم !

اگه دختر بودم چی میشد :: وای !!

همه اون موقع شاد بودن ، حتی بابایی و مامانم !؟

ولش ... مهم سالم بودن بچه است .

بله .. تو گفتی و من باورم شد :.


یکتا ...

هیچ یادم نبود بهتوون بگم عمو شدم ..

یکتا به دنیا اومد !!

الان ۲ هفته ای میشه که پا به این دنیا گذاشته .:

خیلی با مزه است ..

شبیه اردکِ  و  ابرو کونی !!

مامانم خیلی خوشحال بود ..

خوش به حالش ...


رفتم قدری بگردم .

دور شدم در اشاره های خوشایند :

رفتم تا وعده گاه کودکی و شن :.

« سهراب»

 

راستی امشب شب پرواز سهرابِ .. خوش به حالش .:.


اینم برای یه دوست :

هیج وقت گریه نکن .. آسمان دلم میگرد !!

همیشه لبخند بزن حتی اگر ناراحتی ، شاید کسی عاشق لبخند تو باشد :.


 ببخشید که سرتونو درد آوردم ..

اگه خواستین عکس جوونی مو ببینین ..

. . . . . .

همین ..

مردی از جنس ...

 


ادامه مطلب

چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388 |

 

من چی بگم !!!

دلم سوخت ..

دیده ام را سیل برد ...

نفسم دیگر بوی رز خشکیده ی حیاط را میدهد .:

دستان دیگر خالی است از ... تو !!

من امروز و فردا ها دیگر تنها هستم ؟!


سلام .. چی بگم ..از چی بنویسم؟؟

از کجا براتون بگم ..

نمی دونم الان چه طوری ...

هر وقت غمگین نوشتم همه ی دوستان یه جورایی اعتراض کردن :.

دیدین گفتم شما هم حوصلتون سر میره و خسته میشین !!!


من دیروز بود فکر کنم چیزی دیدم که شاید نباید میدیدم ...

حالمو گرفت ..

اینطوری بگم :

 

من زنی دیدم که زیبا نبود !!

کودکی بر پشتش سوار داشت .:

و در دستانش طنابی بود ...

و بر سر آن ..

کوله باره فقرش را گره زده بود ...!!


نمی دونم چی باید بنویسم ..

امروز خوب فکرم کار نمی کنه ..

شاید انقدر تو سرم کلمات رژه می رن که من کلافه شدم .

. . . . . . . . .  

انقدر داغوون تشریف دارم ..

اینها اون چیز هایی که می خواستم بنویسم نبودند ..

زندگی ... ازت سیر شدم ...


مردمان سر رود ، آب را می فهمند ..

گل نکردندش ، ما نیز

آب را گل مکنیم ...

« سهراب »


اینم می نویسم برای یه دوست :

عشق قدم زدن و خیس شدن زیر باران نیست ،

بلكه آن است كه یكی چتر شود و دیگری نفهمد كه چرا خیس نشد!!

. . . . . .

هر کسی خواست بقیشو کامل کنه بهم بگه ؟! لطفا"

همین ..

مردی از جنس ...


پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388 |

 

به روش سهراب .: :.

چه ابری ..

عمرا" اگه بباری ..

نه بابا ما که همش ابرای سیاه و میبینیم !

بارون ندارن ..

اینو دوستم گفت .:

آ تقی :.

اِ .. چی بود ؟!

یه قطره بارون افتاد رو شیشه ی عینکم !!

وای داره بارون میاد ..

به به ....

چه خوب ما هم بارون دیدیم .:.

دوستم آ تقی گفت بیا بریم اوون کنار .. زیر سایبون مغازه ها !!

من اگه خیس بشم .: سرما می خورما ؟؟!!

من گفتم : نه نمی آم ..

زیر باران باید رفت .:

چتر هایی که نداریم را باید بست .:

عینک ها را باید شست :.

جور دیگر باید دید ...


مثلا" امروز صبح باروون بارید ..

زیاد نبود ولی بوی بارون آدم رو به یه دنیای دیگه می برد :.:

وقتی باروون گرفت خواستم فرار کنم برم یه جایی که خیس نشم :

یه دفعه زد به سرم که این سهراب چی می گفت ؟؟

رفتم ؛ جالب بوود ..:

من چیز های دیدم که قابل تامل بودن ....

البته برای خودم !!!


من مردی دیدم که آدم ها را وزن میکرد !

من پیر زنی دیدم که کاسه ی گدایی بر دوش می کشید ..

من کودکی دیدم که خوب می دوید :.

من دختری دیدم ، زیبا بود .:

من پسرانی را دیدم که ذوق غرب زدگی داشتند ..

من آدم هایی را دیدم که از تغییر می ترسیدند!!

من خودم را دیدم که کمی خیس شده بودم .:.


روی علف ها چکیده ام ..

من شبنم خواب یک ستاره ام .:

که روی علف های تاریکی چکیده ام :.

جایم اینجا نبود ...

« سهراب »


خدایا آن دوست را به آرزویش برسان ...

 

همین ..

مردی از جنس ...


پنجشنبه بیستم فروردین 1388 |

 

تو و دیگرانت !!

 تو را کس نخواهد شناخت :.

تو بی شک خواهی مرد در این بی کران تنهاییت .:

تو از آنها جدایی ..

آنها پاک ترینند :.

و تو همیشه ظلمتی در این دریای نور ::.

تو یک بازنده ای .:.:.

بهتر است خاموش باشی ....

 

خاموش شو ای مرد بلوری

 


چرا اینطوری نگا می کنی ؟

تو بگو به چه چیز دنیا دلم را دلخوش کنم ..؟

 


مردی از جنس بلور .. و تنهایی

 

همین ..

مردی از جنس ...

 


سه شنبه هجدهم فروردین 1388 |

 

فکر های دیروز .:

آره .. اون قدیم ندیما ..

اینطوری بود .. همه خوش بودن .. شاد بودن ..

مثل الان نبود که همه سرمون شلوغ شده .:

الان دیگه انقدر کارا زیاد شده که نگو !

وقت نداریم که بریم گردش .. همه چی شده پول :.

الان دیگه جوونام جوونای قدیم نیستن ..

همشون شدن تن پرور .. حوصله ندارن آب دماغشونو بالا بکشن ..

من یادم میاد میرفتیم باغ کار می کردیم ..

توتون می کاشتیم .. کارگری می کردیم ..

زیر چراغ دودی ( جین چراغی ) درس می خوندیم ..

ولی الان چی ؟

 


اینا حرفای مثلا" مو سفید خاندانمون بود ..

دیروز وقتی حرف میزد من همین طوری حرص می خوردم !

قدیما همه شاد بودن  :

خوب چه ربطی به من داره ..

خوب من چیکاره هستم ..؟

من گفتم شما همگی ماتم بگیرید ..

خوب شما کار می کردید .. منم کار می کنم ...

شما ها فکر می کنید چون زیر چراغ دودی درس خوندید ..

علامه شدید ...

نه عزیز من .. همین خود شما هستید که ما رو به این روز انداختید .:

شما ها خودتون همه کاراتونو شبیه یه معامله دونستید ..

به خاطر یه وجب زمین ..

اگه خوبی می کنید انتظار دارید که کسی به جای این کارتون بهتون پاداش بده ..

اگه کسی بهتون بگه بالا چشمتون ابرو دارین ..

کل عالمو زیر پاتوون له می کنین ..!!

دیگه الان اون زمونی نیست که شما فکر می کنید ..

همه چی عوض شده ..

الان اگه بگید ماست سفیده باید با علت بگید .!

منطق بیارید و هزار تا دلیل ..

واللا ..



   آن روزها چشمان تو دریای سوال بود .:

و من جوابی نداشتم !

و اینک که تو رفته ای :.

من ، خود سوالم !!

 


 خوب .. یه چیز دیگه ..

اگه می خواین برین ادامه مطلب چند تا عکس که از بهار گرفتم رو ببینید .::.

~~~~~~~~~~~

نظر شما دوستان چیه ؟

ایا اینکه :

قدیم ندیما آدم ها شاد بودند و حالا اینطوری شدن ..تقصیر ماست؟؟

همین ..

مردی از جنس ...

 


ادامه مطلب

جمعه چهاردهم فروردین 1388 |

 

گاهی وقت ها :.

گاهی وقت ها میرسه  که :

 آرزوی مرگ می کنم ..

و در اوج این آرزو می ترسم ...

که مبادا کسی رو آزرده خاطر کرده باشم ...

می ترسم ..

از اینکه کسی رو دوست داشته باشم ...

کسی رو ...

و باز اینو زمزمه می کنم .:

« به یاد خواهم داشت تو را

                                  آنقدر که فراموشی بگیرم .. »

 


 خوب .. امروز بمب غمی در این دلمان منفجر شد ...

شاید اینهایی که اینک می نویسم ..

خنده دار ترین باشند برای دیگران ولی ...

بعضی وقت ها به خودم شک می کنم ....

فکر می کنم زنده نیستم .:

یا اینکه مثل یه تیکه سنگم 

که سوار شده ام بر شوت و تلنگر یه نفر شاید آن یارو ...

بعضی وقت ها از جمع آدم هایی که دور هم نشسته اند .. می ترسم .

مثل دیشب ..

همه جمع بودند و شاید من آنجا نبودم . به توصیه ی دوستی که گفت :

میانشان باش .. ولی آنجا نباش ..


تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی ..

همت کن .:

و بگو ماهی ها حوضشان بی آب است .:.

                                     « سهراب »

 

راستی .. معنی این شعر سهراب چیه ؟؟؟


~ یه دوست هنوز غمگینه خدا .. هیچ کاری هم از دستم بر نمیاد ....!

 

همین ..:

مردی از جنس ....

 


یکشنبه نهم فروردین 1388 |

 

« توهم »

یه چیزی داشت صورتم رو خراش میداد ..

اه ... یه تیکه نور تلخ داشت از کنار پرده های به دار آویخته ی اتاقم ..

صورتم رو می خاروند..

ولی یه حس عجیبه دیگه ای داشت منو نوازش می کرد ..

یه بوی جالب و دلنشین ..

نه نمی دونم چی بود ..

نه نه ...

یه باره یه کسی پرده ها رو کنار زد ...

وای صورتم داره میسوزه ..

کسی پتو رو از روی تنه خشکم جدا کرد ..

چرا نمی بینمش .. اه

اما صبر کن یه چیزی دارم می بینم .. آره خودش بود ...

همونی که تو رویاهام دیده بودمش ..

داشت می اومد طرف من  ..

من بلند شدم رفتم کنار دیوار ..

نشستم ..

اومد کنارم نشست ...

چه چشم های فریینده ای ..نمی تونستم پلک بزنم ..

دستام رو گرفت تو دستش .. و باز نگام کرد ..

من هم مات شده بودم .. اما این نور تلخ نمی ذاشت خوب نگاش کنم ..

می خواستم دستام رو از اسارت دستهای مهربونش آزاد کنم..

اما دستام .. خشکیده بودند ..انگار اصلا" ماله من نبودن ..

می خواستم از اتاق بیرون برم .. شاید فرار کنم ..

اما پاهام لمس شده بودند ... وای چرا اینطوری شدم ..

اومد نزدیک تر .. نزدیک تر و نزدیک تر ...

تنش رو به تنم چسبوند .. وای چه حس عجیبی ..

اما اون نور تلخ نمی ذاشت .. من خوب ببینمش ..

اه ای کاش پرده ها کمکم می کردند ..

چه بوی دلنشینی ..

صورتش رو که توی اون نور گم شده بود رو به طرف صورتم آورد ..

صدای نفش هاش رو میشنیدم ..

دنگ !!!

 یه صدایی شنیدم ..

دنگ دنگ ..

صدای زنگ بود ..

و من باز هم توی رویا هام دیده بودمش ..


سلام دوستان .. این قسمت کوتاهی از داستان کوتاهی به اسم ..

 « توهم » یا « رویاهای تلخ من »

بود ... که البته نوشته ی خودمه .. ببخشید خوب در نیومد چون زیاده از حد سانسورش کردم ..

« در ضمن اینو من ۱ سال و ۴ ماه پیش نوشتم ..»

همین ..:::..


مردی از جنس ...

 


یکشنبه دوم فروردین 1388 |

 

ایمسالم داره تموم میشه!!

«پسرکی  دیدم ستاره ها را می فروخت »

شاید این نوشته برای دوستانی که از همون آغاز با من بودند آشنا باشد .

من همون پسرکی هستم که آرزو هایش را  فروخته !

من نمی تونم شاد بنویسم ...

اینجوری می گم :

این دنیا خیلی عجیب و غریب نیست .

فقط باید آرزو داشته باشی .

کسی که آرزو نداره یه مرده به حساب میاد .

من چراغ جادویی نداشتم :.

که سه تا آرزوی منو بر آورده کنه .

ولی این طوری ادامه میدم :::.:::


من نمی تونم سه تا آرزوی شما رو بر آورده کنم ..

ولی کسی هست که همه ی آرزو های شما رو می تونه بر آورده کنه :.

که اون شخص خودِ خداست :.:

سه تا آرزوی من ..:

خدایا کسی تو این سال جدید غمگین و سر شکسته نباشه .

خدایا تو این سال جدید دستای سردمو  تنها نذار .

خدایا تو این سال جدید همه ی دوستانم را به آرزو های بزرگشوون برسون ..::..


همین

 آرزوی شما چیه ؟


سال نو مبارک ... 

الان تقریبا" ۳.۵ ساعت به تموم شدن سال مونده .. امیدوارم سال خوبی برای همه ی دوستانم باشه ..

مردی از جنس ...


پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387 |

 

مردی از بام خیال
مردی از جنس بلور
مردی از شهر تنهایی شب
او مــــرا نـــدیـــــد
ولی من در آغوشش جان سپردم
______________________

بنده ی حقیر پسری هستم
که همیشه
وجود خودمو پشت خنده های خودم
پنهان کرده ام
ساکت نیستم پر حرفم
همیشه یه غبار غم
توی دلم سنگینی میکنه
همین

benz_hat@yahoo.com

 

موضوعات

... این مرد غریب !!!

 

پیوندهای روزانه

دیکشنری آنلاین

پارس تولز

بــــلاگــــفا

فضاي رايگان

 

مطالب اخير

از پشت نگاهم بخوان !!

سیب سرخ ::

حکم دل :.

گلدان :.

باران ...

آرزویم این است ...

شکلات تلخ !!

پرنده ی عقربه ی خیالم :.

حوض ماهی !!

کـلـیـد ::.

 
 

پیوند ها

مرد بلوری کیست؟

حسین پناهی

كامران نجف زاده

فضاي رايگان وب

سهراب سپری

پرنسس...راضیه خانوم

شب آهنگ...یاسمن

سارا

باغ لیمو ...الشن

دختر بهاری

کمی نزدیکتر...مه نگار

دست نوشته...مهرداد

سوسو

اتاق بلور...سیمین

سرزمین آبی...منیر

کوچه گرد

نردبانی تا خدا...مریم

آسمان بی...روژان

دنیای زیبا...فاطی

شکلات...رها

شاید بهترین وبلاگ...اعظم

سایه سنگین...الهام

دنیای عکس..فاطی,منیر

از شیر مرغ تا جون...ساناز

زير آسمون مهر... مارال

کوچه تنهایی...دانیال

ترانه ی باران ...سحر

یک طعنه ساده..گنجشک

خانه ترانه..شقایق,عسل

آبنبات چوبی..یلدا

آسمانی ترین دل..سپیدار

روز های عاشقی..شادی

کلاف سبز .. زهره

کلید عشق .. علی

نجواهای یک دل .. سایه

و خداوند عشق را..نیلوفر

چشم های تو .. پریا

مطالب علمی ... علی آقا

آرزوی قاصدک ...مریم

قاصدک ... زهرا

سایه ای در کویر...سایه

رو به فردا ... ندا

او در خیالم ... غزل بانو

حرف های دل ... نسیم

اتاق کاغذی ...

آیلار .. مهدی

قلب یخی ... ستایش

دفتری از جنس گِل

مروارید پنهان...نگین

او در خیالم...غزل بانو

دختر گندمی

خوشبخت منم..مهدیه

زنی از جنس دیگر

دالان عشق .. رویا

تنها ترین تنها..عسل

الهه ی عشق ..الهه

 

امکانات جانبی

RSS 2.0

گالری تصاویر مردی از جنس بلور